 |
| فرزند احمد |
|
مسئوليت : سرباز |
| متولد 1348 در گرمسار |
|
تاريخ شهادت : 30/02/67 |
| تحصيلات : اول دبیرستان |
|
محل شهادت : عراق - - ماووت |
| شغل : --- |
|
نحوه شهادت : اصابت گلوله به پهلوی چپ |
| وضعیت تاهل : مجرد |
|
عمليات : بيت المقدس |
| يگان : نیروی انتظامی |
|
محل دفن : گلزار شهداي كهن آباد گرمسار |
| مدت حضور ماه و روز : شش ماه |
|
بنياد : گرمسار |
| |
|
| |
| |

مجموعه خاطرات
نويسنده : آرزو ايماني
چهار سالش بود كه همراه پدر نماز ميخواند. حركات پدر را موقع نماز خواندن نگاه ميكرد و عين آن را انجام ميداد. وقتهايي كه خودش تنهايي ميخواست نماز بخواند به هر طرفي ميايستاد، حتي پشت به قبله. ميگفت: « هر طرفي كه بايستم فرق نميكنه، خدا منو ميبينه! ».
زينب(خواهر شهيد)
يك سال عيد پدرم يك كت، به اسماعيل عيدي داد. اسماعيل پشت و جلوي كت را نگاه كرد و از خوشحالي فرياد كشيد. همان موقع، آن را پوشيد. آن قدر، كت را دوست داشت كه تابستان آن سال با اين كه هوا خيلي گرم بود، آن را پوشيد.
مادر شهيد
يادم نيست چندم دبيرستان بود كه تغييراتي در رفتارش ميديدم، حتي درگفتههايش. ميگفت: « براي زنده نگه داشتن اسلام بايد جهاد كرد! ».
ازش پرسيدم: « اسماعيلجان، چي شده؟ نكنه ميخواي بري جبهه؟ ».
گفت: « بله...! ».
پرسيدم: « چي شد كه به فكر رفتن افتادي؟ ».
گفت: « کلام امام! ».
پدر شهيد
برايمان نامه ميفرستاد. بعد از يك بيت شعر در پايان همهي نامههايش خطاب به من مينوشت: « مادرجان، غصه نخور! چشم روي هم بذاري دو سال تمومه! ».
مادر شهيد
وقتي به مرخصي ميآمد، سعي ميكرد خبر همه را بگيرد و يا در حد امكان اقوام را ببيند. وقتي ميرفت همسايهها و خانوادههاي شهدا به خانهي ما ميآمدند و ميگفتند: « خدا اسماعيل رو حفظ كنه، عجب پسر با محبتيه! ».
تا جايي كه ميتوانست به ديدار خانوادههاي شهدا ميرفت.
زينب(خواهر شهيد)
مظلوم بود. ديگر ذوق و شوقي در او نميديدم. در هر برگشتش، انگار نه انگار كه آمده تا ما را ببيند. نيامده ذوق رفتن داشت. هر بار كه ميخواست برود واقعاً خوشحال بود.
اما اين بار، غمي در چهرهاش ديدم. دنبال علت ميگشتم. مجروحيتي، دردي...!
بعدها فهميدم شيميايي شده و براي اين كه ما نگرانش نشويم چيزي نگفته بود.
پدر شهيد
در تاريخ سوم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و هشت در روستاي كهنآباد گرمسار به دنيا آمد. نزديك مراسم حج بود و به همين مناسبت نامش را اسماعيل نهادند. از همان كودكي با پدرش به مسجد ميرفت. سال هزار و سيصد و پنجاه و چهار در مدرسهي امام محمدباقرعليهالسلام در روستايش تحصيلش را آغاز كرد.
در كار كشاورزي ياور پدرش بود. دوران راهنمايي را در مدرسهي پاسدار و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان آيتالله كاشاني درس خواند.
اسماعيل، در دوران دبيرستان در رفتار و شخصيتش تغييري ايجاد شد. هفده ساله بود كه به جبهه رفت. اسفند سال شصت و شش بود كه از گرمسار به غرب کشور اعزام شد. سه ماه در جبهه بود. در سيام ارديبهشت سال شصت و هفت در ارائه عمليات بيتالمقدس دو در منطقه ماووت عراق به شهادت رسيد. پنج روز بعد پيكرش را تشييع كردند و در گلزار شهداي كهنآباد به خاك سپردند.
زندگينامه
من هنگام شهادت برادرم پنج سال بیشتر نداشتم و خاطره زیادی از برادرم ندارم فقط بار آخر که قصد رفتن به جبهه را داشت من و برادرم (مهدی) پاهایش را گرفتیم و گفتیم که نمی خواهیم بروی گفت می روم و برایتان سوغاتی می آورم ، و او رفت و برای ما جسم پاک غرق در خونش را سوغاتی آورد
یک شب برادرم را در خواب دید، و مرا در آغوش کشید ، من از او پرسیدم چه توصیه ای به من داری سه بار تکرار کرد نماز ، نماز ، نماز .
خواهر کوچک شهید
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/06/06ساعت 0:11 توسط قدرت الله قندالی
|